![]() |
![]() |
|
|
دیروز به خونه اومدم آنقدر خوشحال بودم چون باید خبری به مهیار اون قلم میدادم که حد نداشت .. خونه پر ماشین بود کیپ تا کیپ نمیدونم عروسی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در و باز کردم وداد زدم مهیار که صدای گریه مامانم بالا رفت ... نگاهی کردم و گفتم اتفاقی افتاده مگه گفتم مهیار مرده فقط صداش کردم.... که یک بار دیگر صدا ی گریه ها بالا رفت ..... مامانم در حالی که گریه میکرد به آرومی گفت مهیار مهیار..... که از حال رفت... کیارا در حالی که اشکای روی گونش رو پاک میکرد گفت... امروز بردیا و مهیار با هم به بیرون رفته بودن که تصادف کردن با یک کامیون اونقدر تصادف شدید بود که بردیا از شیشه به بیرون پرتاب شد و مهیار هم الان توی کماست... پس بردیا چی شد .... و اون فقط فقط سکوت کرد.... از سکوتش فهمیدم که اون هم رفته اون بالا پیش خدا........... سرم گیج میرفت کیارا به طرفم اومد و دستام گرفت خودم به دیوار تکیه دادم نمیدونستم باید اشک بریزم یا گریه کنم برادرم قلم مهیار توی کما و بردیا مونس تنهایههیم هم پیش دینا.... آخه خدا من چرا این طوری خدا......................................................................... بردیا رفت پیش خدا امروز من بودم در حالی که گوشه ایی از قبرستان نشسته و برای او گریه میکردم ... اویی که تمام وجود من است ..... ای برادر دوست دارم... برای مهیار دعا کنید که از کما دراد......... اون تنها کسی که میتونم باهاش باشم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 22:35 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از هر گورستان که میگذرند صلیبی می آویزند تو نیز به قلبت صلیبی آویزان کن تاهمه بدانن که قلب تو گورستان عشق من است.........
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|