![]() |
![]() |
|
|
سلام.... اون بالا هم گفتم که این آخرین حضور من در بین شماست.... دیروز اتفاقی افتاد که هرگز نتوانستم از نگفتن آن خودداری کنم..... مهشید که یادتون همونی که میگفتم دوسش دارم ولی اون حتی یه نگاه به من نمیکرد.. ومیگفت من یکی رو دارم و مثل تو بیکار نیستم که وقتم و برای همه بزارم..... تااینکه به دینای عزیز گفتم و اون جوابی داد که دیروز بهش رسیدم.... دیروز توی پارک به همراه اشکان نشسته بودم .... اونقدر تو فکر بودم که متوجه نگاه هایی از روبروی خود نبودم .. اشکان نگاهی کرد و گفت ..ماهان برعکس شده دختر نگاه پسر میکنه که ا ز روبره یا برعکس.. والا نمیدونم توی این دوره زمونه که برعکس شده.... اون موقع بود که سرم رو بالا اوردم و مهشید عشقی که بخاطرش میخواستم جان هم دهم را روبروی خود دیدم .... مهشید لبخندی زد اشکان که میدونست اون کیه به آرومی گفت... یکم دیگه بشینم شر به پا میکنم من میرم تو هم چند دقیقه دیگه بیا.... اشکان رفت اومدم منم برم که مهشید با سرعت تمام به طرف من آمد... نگاهی کردم و گفتم خانوم اینجا زشته از این کارا میکنین.... هرکس که رد میشد نگاه معنی داری به منو و اون دختر میکرد.... سرم پای بود مهشید سفت دستام رو گرفته حس خوبی نداشتم یعنی اصلا دوست نداشتم که اون با من باشه.... مهشید چند دقیقه ایی صبر کرد و گفت ..... یادته که عاشق من بودی منم دوست نداشتم از اون موقع تا حالا خیلی فکر کردم...... منم عاشق تو هستم.... با حرف این مو به تنم سیخ شد.... مهشید بس کن ... چی میگی چرا از این کارا میکنی.... مهشید بلند شد و با صدای بلند گفت... خانوما و آقایون که اینجا هستید میدونم که به من میخندید یا میگین دیوانه شدم.... من الان در این جمع از این پسر خواستگاری میکنم..... وای که مامورها رسیدن الان که بدبخت شم... دفعه دوم بودم که این بلا سرم میومد... آقا اینا اومدن حالا گیر داده به سر من آقا این چه سری شما برای خودتون درست کردین و موهام رو دادم به باد..... حالا از این بگذریم این مهشید رفته عشق و حالش رو کرده حالا اومده میگه دوست دارم... این که از یه پسر بدتر.... مهشید اینجا توی این وبلاگ میگم..... حاجی خر خودتی...... اینو هم میگم واسه اون نامردهایی که میرن و برمیگردن ومیگن دوست داریم... نگاهی کرد و من را دربه در کرد یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد شکستی خورد آمد تا بماند ولی من رفته بودم اوضرر کرد..............................................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فردای حضور...... کار با عشق بی سرو سامان نمیماند عزیز آفتاب اینگونه سرگردان نمیماند عزیز گرگها روزی از آبادی فراری میشوند عزیز حسرت نی بر لب چوپان نمیماند عزیز این کویر تشنه باران شب گل میدهد آسمان شرمنده ریحان نمیماند عزیز یک نفر گل میکند از دور دست ها فاجعه کوچه ها و شعر ها ویران نمیماند عزیز یک نفر فردا جهان را مهر باران میکند تا ابد پنهان نمیماند عزیز................. مهشید خانوم نمیشه که تا عشقت رفت بیای سراغی از این ورای خط کنی..... منم هم تو رو هم عشقت رو فراموش کردم...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 20:31 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از هر گورستان که میگذرند صلیبی می آویزند تو نیز به قلبت صلیبی آویزان کن تاهمه بدانن که قلب تو گورستان عشق من است.........
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|