![]() |
![]() |
|
|
یا هو......
ای تو شاعر ، ای تو عاشق ، ای فدایی تر از من ای در این از خود گذشتن ، تو همیشه سر از من حیرت آور ، مثل نور سقف ضربی ی بازار ای خود من ، ای خود ما ، من و با ما نگهدار بزرگوارا ، بزرگوارا ، من نثار تو باد بزرگوارا ، بزرگوارا ، تو رهاننده ی ما سخاوتمندی شگفت انگیزی اسب رهواری خود شبد یزی نور عفیفی آینه داری همیشه جاری تو دریا واری دوست دارم یک شب به خواب با تو بودن بمیرم قفل مشت عاشقت را با دو دستم بگیر عزیزم سلام.... دلم و زدم به جاده و به حرفهای کل بچه ها ...... میخوام عاشق بشم ولی با یکی مثل تو نمیدونم چرا این تصمیم رو گرفتم دیوانه شدم آره خودم میدونم....... میدونم که تو دلت داری صد تا حرف بارم میکنی و میگی تو به من قول دادی ببخشید که این عهد رو شکستم باید این کارو میکردم توی مدرسه به دیوانه عاشق معروفم........ هر کی رد میشه صد تا حرف بارم میکنه میگه این دروغ میگه و من تو رو از دست تا کشتم ولی همش دروغ ...... تو کهخودت از حال و روز خودت خبر داشتی چرا اون شب با من به بیرون اومدی خودت بگو گفتم نیا گفتی میام میخوام تنها نباشی....... ولی تو اومدی بعد از اون این حرفها حالا بگو باید عاشق بشم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه دارم میمیرم......... عزیزم میخوام عاشق شم ولی میخوام عاشق یکی بشم که مثل تو پاک و نجیب باشه..... خوب کاری کردم یا نه....... اگه بد عاشق نمیشم و به پای تو میسوزم و میسازم ...... عزیزم دوست دارم....... میخوام همه جا با هام باشی ... حتی موقعی که میخوام عاشق شم خودت بگی که خوبه یا نه ...... به خاطر این کار ازت ممنون میشم عزیزم..... زندگی اجبار است مرگ انتظار است عشق یکبار است جدایی دشوار است یاد تو تکرار است عزیزم مجبور میشم دوباره عاشق شم....... به خاطر نظراتتون که برام گذاشتین ممنون....... از کمکی هم کردین ممنون.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:55 توسط ماهان |
|
|
هوالحق....
تقدیم به تو که همرنگ بهاری...... ای سربلند تر از هر فصل و ای با شکوه تر از ماه دوستت دارم تو که زاده فصل بهاری سبز انتظاری تو که نگاهت کلامت و سلامت همگی بوی بهار میدهند تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این شعر و تقدیم میکنم به مادرم و خواهرم تولدتون البته با چند روز تاخیر مبارک....... یه دوست بهم گفت در مورد گذشته ننویس منم بهش قول دادم نمیدونم چی بنویسم... از همتون کمک میخوام........... این شعر رو به دینای وجودم تقدیم میکنم....... ستاره گوش کن من برای پنهان کردن تو صادقانه به همه دروغ میگویم و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل میشود شوق چشمانم را گود میکنم من روی صفحات خالی دفترم بدون فاصله تو را مینویسم و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم خوب میدانم تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین از تو جز یک نگاه کهنه چیز دیگری ندارم....... برای تو نوشتم تا بدونی که عاشقونه دوست دارم و هنوز دیوونتم ...... ولی چرا دیشب به خوابم اومدی گفتی به من فکر نکن برو با بقیه همرنگ مردم باش... من که با اونام یعنی چی تو میگفتی که دنبال یکی دیگه برم تا اندازه تو دوستم داشته باشه...... دوستان از همتون کمک میخوام..... تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:21 توسط ماهان |
|
|
یا هو
سلام..... بعد از چند روز سلام......... دلبر من کجایی این سیزده بدر بی تو بودیم تو در بین ما نبودی....... ستاره آی ستاره چشمام اشکی نداره دیگه پیداش نمیشه نمیادش دوباره دیگه دوستم نداره من و تنها میذاره آخه گوش کن ستاره آی ستاره دل عاشق خریداری نداره خدایا اون و با عشق و محبت آشنا کن به درد این دل دیوونه من مبتلا کن بیا بنشون گل مهر و وفا رو توی سینه ش آخه گوش کن ستاره آی ستاره دل عاشق خریداری نداره اگه عشقی نباشه دلی رسوا نمیشه دل پاک مثل شیشه دیگه پیدا نمیشه دیگه دنیا ستاره برام دنیا نمیشه آخه گوش کن ستاره آی ستاره دل عاشق خریداری نداره عزیزم یادته پارسال چطوری توی آبها میرقصیدی ، یادته چطوری میپریدیم ....آخرشم هر دوتامون پرتاب شدیم توی اب دیگه در نیومدیم....... عزیزم بازم میام..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 22:3 توسط ماهان |
|
|
سلام... اول از همه از دوستانی که همیشه با من هستن تشکر میکنم..... شیوا.... نسرین.. آزاد مرد... سحر.... عشق آبی.... سجاد.....حسین .... جسم زنده ..... و بقیه دوستان مثل دکتر و غیره...... که همیشه با منن تشکر و از اونهایی که اسمشون ذکر نشد عذر میخوام..... داشتم نظرات رو میخوندم شیوا و آزاد مرد از من خواسته بودن که در مورد دینا بنویسم و ماجرا این بود.... دینا فقط ۸ ساله و من ۷ ساله..... تابستون بود برای مسافرت به شمال رفتن و دلتنگی من هم شروع شد ..... توی جاده سرعت زیاد بود وجیغ و سر وصدای دینا و دنیا بالا رفت بابا هم به خاطر اینکه یه صفایی به بچه هاش بده سرعت رو زیاد کرد ولی یکدفعه اون کامیون بزرگ و نارنجی رنگ به جلو اومد ماشین به گوشه ایی پرتاب شد .... ساعت ۱۰ بح بود من هم توی حیاط مشغول بازی کردن بودم..... که صدای جیغ مامان رو شنیدم و با سرعت همیشگی وارد اتاقشدم..... و توی اون لحظه بود که فهمیدم دینای من عشقم تصادف کرده فکر کردم مرده ولی نه ....... به بیمارستان رسیدیم خواهر ویدا خانوم مامان دینا در حال جیغ زدن بود وقتی مامانم رو دید خودش رو پرتاب کرد توی بغل مامانم اصلا نمیدونستم چی شده ، تا اینکه فهمیدم ویدا خانوم طاقت نیورد و رفت اون بالا ها پیش خدا.... اون موقع اصلا این چیزها رو نمیفهمیدم..... دینا و دنیا بیهوش روی تخت دراز کش بودن.....بابای اونها هم توی کما بود ..... همه دعا میکردن که آقا مهدی از کما بیرون بیاد و بالاخره بعد از ۱ هفته از اون حالت بیرون اومد.... دینا و دنیا وقتی فهمیدن مادرشون مرده انقدر گریه کردن که بیهوش شدن....... ۱ سال گذشت دینا ۹ ساله من ۸ ساله و دنیا ۱۱ ساله مامانم وقتی اونها رو میدید اونقدر غصه میخورد که حد نداشت یه روز با خنده به خونه دینا اینا رفت و ماجرایی رو برای آقا مهدی تعریف کرد....... آره مامانم برای مهدی یه زن گرفته بود که مثل خود آقا مهدی بود اون شوهرش رو توی تصادف از دست داده بود و یه پسر ۱۲ ساله به اسم پدرام داشت ....... اون دو تا عروسی کردن و پدرام هم عضوی از خانواده اونها شد ... پدرام بیشتر با دنیا بود و اونو آروم میکرد و من با دینا بودم از اون موقع به بعد بچه ها از پدرا م گرفته تا دینا به مامانم میگفتن خاله دیگه این بود................................. این ماجرای منه که عاشق دختری شدم که از بچگی عاشقونه دوستش داشتم...... حالا این همه درد رو میفهمم که دینا و دنیا چی کشیدن..... حالا دینا رفته پیش مامانش اون بالاها...... عزیزم همون دوست داریم.............. ماهان...... این تقدیم به تو دینای مهربانم...................... مینویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جادارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافی نیست با تو از اوج غزل خواهم گفت مینویسم همه هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد مینویسم همه با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری مینویسم مینویسم از تو تا تن کاغد من جادارد از همتون ممنون که تحملم میکنید با این نوشته ها که برای دینام مینویسم...... تا بعد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 17:20 توسط ماهان |
|
|
وسلام....... سال نو همگی شما مبارک....... ببخشید که توی این مدت بهتون سر نزدم..... از مهمان گرفته تا یاد دینای گلم....... یادتون هست که گفتم بعد ادامه شعر و مینویسم این هم ادامش...... اگه پاکم مث معبد اگه عاشق مث هندو مث بندر واسه دریا واسه قایق مث پارو اگه عکس چهل ستون ام اگه شهری بی حصارم واسه آرش تیر اخر واسه جاده یه سواره واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دست های تو برفم اگه حرفهای قشنگ هر کتابم برای اسم تو چند تا دونه حرفم اگه سیلم پیش تو قد یه قطره اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن اگه تن پوش بلند هر درختم پیش تو اندازه دکمه پیرهن
اگه تلخی مث نفرین اگه تنهدی مث رگبار اگه زخمی زخم کهنه بغض یک در رو به دیوار اگه جام شوکرانی تو عزیزی مث آب اگه ترسی اگه وحشت مث مردن توی خواب واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم عزیزم دیگه دارم میمیرم بیا پیشم عزیزم از تنها بودن تو دنیا من که خیری ندیدم...... امروز دختر خالم که یادت شیدا..... خونمون بودن خیلی سرزنشم کرد که به اینجور موضوعها فکر نکنم ولی آخه چطوری ....... بعد از ناهار من رفتم توی اتاق دخترا آهنگ گذاشتن صداش رو هم تا ته باز کردن...... شروع کردن به زدن رقصیدن شیدا اومد توی اتاق بلندم کرد اوردم وسط نمیدونی وقتی اونو میبینم چرا یاد تو میفتم.... وقتی به چشمهای عسلیش نگاه میکنم یاد عسل چشمای تو میفتم....... عزیزم تا بعد.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 21:37 توسط ماهان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از هر گورستان که میگذرند صلیبی می آویزند تو نیز به قلبت صلیبی آویزان کن تاهمه بدانن که قلب تو گورستان عشق من است.........
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|