تبليغاتX
زندگی میگذرد ولی به نامردی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا هو....

سلام..... روز پدر رو به بابا هاتون تبریک بگین از طرف ماهان bj

یکی بهم گفت خیلی لوسی آخه من کجام لوسه تنها عشقم با برادرام رفتن حالا میکن چقدر لوسی ... من اصلا  لوس نیستم و از بچه سوسولا هم متنفرم....

در کل از پیشونیم رد کردن....

اینم یه شعر تقدیم به همتون.....

در پهنه دشت رهنوردی بید است

وندر پی آن قافله گردی پیداست

فریاد زدم دوباره دیداری هست

در چشم ستاره اشک سردی پیداست.....

دوستان من الان خیلی شادم واسه اینکه خواهرم می خواد از مکه بر گرده جمعه ....ححالا نمیدونم برم برای استقبالش یا نه ....

کمکم کنین........

راستی تابستونی شما ها علاف نیستین منکه هستم همش تلپ توی خونه  و رپ گوش میدم و خودم هم میزنم و میخونم.....

اینا یکمی شر و ور بود میبینین که اونجا چه بلایی به سرم آورده ... دیوونم کرده...

تا بعد بدرود.......................

یا علی ممد...............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:32  توسط ماهان | 
 

سلام من دوباره برگشتم.... انگار تازه متولد شدم  انگار م اون ماهان هستم که تازه ساخته شدم انگار تازه با اون گل و خاک خدا ساختم .....

تا حالا  داشتم به آشنایی  خودم و دینا  و برادرام و خیلی چیزای دیگه تصمیم گرفتم که دیگه از دینا از عشقش و از هیچیش ننویسم ....

من یه مدت اینجا نبودم توی شهر غریب به همه چیز فکر میکردم تا اینکه به این جور نتیجه ها رسیدم میخوام  از عشقی که به دینا دارم توی مغزم کمتر کنم.....

برم دنبال زندگی و ببنیم آخرش به کجا میرسم......

از این به بعد من یه ماهان تازه هستم از عشق و عاشقی نسبت به دینا و برادرام نمیگم و فقط مینویسم.....

یا علـــــــــــــــــــــــــــی....

دوباره عشق....

دل خزان  زده ام دوباره باغ ارغوان شده است

بهشت خاطر پژمرده ام جوان شده است

همان بخت به گرد سرم کند پرواز

زلال شوق به رگ های جان روان شده است

پس از چه مایه صبوری سکوت تنهایی

دوباره بلبل طبعم ترانه خوان شده است

مگر که  دوست به فریاد داد خواه رسید

که این خموش ز سر تا به پا زبان شده است

دوباره چشمه لبخند او فروزان است

تنم ز گرمی این آفتاب جان شده است

چه روی داده مگر بانگ بر زدم گفتم

مگر که آن مه بی مهر مهربان شده است

به مژده جان و دیده و یک صدا گفتند

دوباره عشق در این خانه مهمان شده است..............

تا بعد بای.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 14:52  توسط ماهان | 
 

((انا لله و انا الیه راجعون))

روح مهیار به ملکوت اعلی پیوست...

ببین عزیزم من دیگه اون آدم ترسوی

سابق نیستم بدون که از مرگ نمیترسم

خیلی زود میام پیشت

آره میام پیشت.....

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی خواب گلای حسرت نمیچینی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:55  توسط ماهان | 
 

غمگین و شاد از سرنوشت

اندوهگین از این ماجرا

نگران برای تو

                          ........ و متعجب!

همچون سلامی بی جواب بر میگردم

هر چند که به دنبال

فریاد ها و فغانهاست

                                از تو..

دلم میسوزد

برای مادرم

و برای صورتت.....

عشقی معصوم

                            بیگناه

مرده در سیاه چال مخوف وجود

امروز

بر شانه اندوهگین زندان بان

                                          غروری بیشعور..

در مسیر آفرینش تلخ ترین تراژدی بودنت

رو به گورستان بی چرا زنده گان

                                               گام بر میدارم

آری

تو تنها زنده هستی....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط ماهان | 
 

دیروز به خونه اومدم آنقدر خوشحال بودم چون باید خبری به مهیار اون قلم میدادم که حد نداشت .. خونه پر ماشین بود کیپ تا کیپ نمیدونم عروسی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در و باز کردم وداد زدم مهیار که صدای گریه مامانم بالا رفت ... نگاهی کردم و گفتم اتفاقی افتاده مگه گفتم مهیار مرده فقط صداش کردم.... که یک بار دیگر صدا ی گریه ها بالا رفت .....

مامانم در حالی که گریه میکرد به آرومی گفت مهیار مهیار..... که از حال رفت... کیارا در حالی که اشکای روی گونش رو پاک میکرد گفت... امروز بردیا و مهیار با هم به بیرون رفته بودن که تصادف کردن با یک

کامیون اونقدر تصادف شدید بود که بردیا از شیشه به بیرون پرتاب شد و مهیار هم الان توی کماست... پس بردیا چی شد .... و اون فقط فقط سکوت کرد.... از سکوتش فهمیدم که اون هم رفته اون بالا پیش

خدا........... سرم گیج میرفت کیارا به طرفم اومد و دستام گرفت خودم به دیوار تکیه دادم  نمیدونستم باید اشک بریزم یا گریه کنم برادرم قلم مهیار توی کما و بردیا مونس تنهایههیم هم پیش دینا....

آخه خدا من چرا این طوری خدا.........................................................................

بردیا رفت پیش خدا امروز من بودم در حالی که گوشه ایی از قبرستان نشسته و برای او گریه میکردم ... اویی که تمام وجود من است .....

ای برادر دوست دارم...

برای مهیار دعا کنید که از کما دراد.........

اون تنها کسی که میتونم باهاش باشم....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 22:35  توسط ماهان | 
 

سلام.... اون بالا هم گفتم که این آخرین حضور من در بین شماست.... دیروز اتفاقی افتاد که هرگز نتوانستم از نگفتن آن خودداری کنم.....

مهشید که یادتون همونی که میگفتم دوسش دارم ولی اون حتی یه نگاه به من نمیکرد.. ومیگفت من یکی رو دارم و مثل تو بیکار نیستم که وقتم و برای همه بزارم..... تااینکه به دینای عزیز گفتم و اون جوابی

داد که دیروز بهش رسیدم....

دیروز توی پارک به همراه اشکان نشسته بودم .... اونقدر تو فکر بودم که متوجه نگاه هایی از روبروی خود نبودم .. اشکان نگاهی کرد و گفت ..ماهان برعکس شده دختر نگاه پسر میکنه که ا ز روبره یا برعکس..

والا نمیدونم توی این دوره زمونه که برعکس شده.... اون موقع بود که سرم رو بالا اوردم و مهشید عشقی که بخاطرش میخواستم جان هم دهم را روبروی خود دیدم .... مهشید لبخندی زد اشکان که

میدونست اون کیه به آرومی گفت... یکم دیگه بشینم شر به پا میکنم من میرم تو هم چند دقیقه دیگه بیا.... اشکان رفت اومدم منم برم که مهشید با سرعت تمام به طرف من آمد...

نگاهی کردم و گفتم خانوم اینجا زشته از این کارا میکنین.... هرکس که رد میشد نگاه معنی داری به منو و اون دختر میکرد.... سرم پای بود مهشید سفت دستام رو گرفته حس خوبی نداشتم یعنی اصلا دوست

نداشتم که اون با من باشه.... مهشید چند دقیقه ایی صبر کرد و گفت ..... یادته که عاشق من بودی منم دوست نداشتم از اون موقع تا حالا خیلی فکر کردم...... منم عاشق تو هستم.... با حرف این مو به

تنم سیخ شد.... مهشید بس کن ... چی میگی چرا از این کارا میکنی.... مهشید بلند شد و با صدای بلند گفت... خانوما و آقایون که اینجا هستید میدونم که به من میخندید یا میگین دیوانه شدم.... من الان

در این جمع از این پسر خواستگاری میکنم..... وای که مامورها رسیدن الان که بدبخت شم... دفعه دوم بودم که این بلا سرم میومد... آقا اینا اومدن حالا گیر داده به سر من آقا این چه سری شما برای خودتون

درست کردین و موهام رو دادم به باد.....

حالا از این بگذریم این مهشید رفته عشق و حالش رو کرده حالا اومده میگه دوست دارم... این که از یه پسر بدتر.... مهشید اینجا توی این وبلاگ میگم.....

حاجی خر خودتی......

اینو هم میگم واسه اون نامردهایی که میرن و برمیگردن ومیگن دوست داریم...

نگاهی کرد و من را دربه در کرد

یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد

شکستی خورد آمد تا بماند

ولی من رفته بودم اوضرر کرد..............................................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردای حضور......

کار با عشق بی سرو سامان نمیماند عزیز

آفتاب اینگونه سرگردان نمیماند عزیز

گرگها روزی از آبادی فراری میشوند عزیز

حسرت نی بر لب چوپان نمیماند عزیز

این کویر تشنه باران شب گل میدهد

آسمان شرمنده ریحان نمیماند عزیز

یک نفر گل میکند از دور دست  ها فاجعه

کوچه ها و شعر ها ویران نمیماند عزیز

یک نفر فردا جهان را مهر باران میکند

تا ابد پنهان نمیماند عزیز.................

مهشید خانوم نمیشه که تا عشقت رفت بیای سراغی از این ورای خط کنی.....

منم هم تو رو هم عشقت رو فراموش کردم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 20:31  توسط ماهان | 
 

سلام ..... بروبچز..... من اومدم شاید دیگه ننویسم نمیدونم شاید ..... به خاطر چند روزی که نبودی عذر میخوام... امتحان داشتم.....

من عشق را در تو ، تو را در دل

دل را در تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب و شب را دربسته و دربسته را به خاطر

اندیشیدن به تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایش و زیبایی هایش را

به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد

دوست دارم...............................

این رو به تو که اون بالا بالا هایی تقدیم کردم.....

ای نگاهت رونق فردای من

در تو معنی میشود دنیای من

ای کلامت اثبات عشق

با تو ماندن آرزوی من....

دوستان شاید این آخرین آپ من باشه میدونم که همه شما خوشحال میشید که دیگه صحبت های

این دیوونه رو نمیخونید......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:54  توسط ماهان | 
به نام معبود پاییز و عشق و دلبستگی ....

هواابری بود. کنار پنجره نشسته بودم وبه اسمان خاکستری رنگ نگاه میکرد... نگاهش به پنجره خانه روبرویی دوخته بود ..

نگاهش پر از شور و شوق دیدن بود ولی ان روز بر خلاف همیشه کسی به پای پنجره نیامد .. لباسهای پر از خاکش را عوض کرد

و به بیرون رفت در حالی در کوچه ها قدم میزد که آنقدر در فکر بود که دیگر زمان را از یادش برده بود نگاهی به ساعت

صفحه سفید خود کرد ودر آن موقع بود که متوجه گذشت زمان شد به طرف تاکسی زرد رنگ رفت و در آن نشست راننده در حالی که

نمیدانست باید به کجا برور حرکت میکرد ناگهان به پسرک نگاهی کرد و گفت :ببخشید به کدام قسمت میروید . - به آخر

زمان حرکت کنید . مات و مبهوت به پسرک نگاه کرد و پسر دستش را به عنوان حرکت تکان داد. راننده به آخر و زمان

حرکت میکرد.... دیگر شب شده بود باران در حال باریدن بود ناگهان پسرک گفت : همین جا .. در بیابانی که معلوم نبود

کجاست پیاده شد. به طرف تک درخت بیابان رفت و گفت: اینجا آخر زمان من است.صدای فریاد پسر بالا رفت از خدا طلب کمک

کرد ولی آیا خدا به او کمک کرد . یا نه ..

این دیگر بر عهده شما....

                    

این شعر تقدیم به تو دینای عزیزم...

من اگر کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم

با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمیکردم

توی این حصار پر درد با غمت سر نمیکردم

عمری شب زده بودم پشت گریه صدات کردم

از پس آینه اشک تا همیشه نگات کردم

قدر عشق معنای مرگ مسلخ پاییز و برگ

قصه عشق و خقیقت قصه گل و تگرگ

آخه دردم درد تو بود درد دور از من وما بود

شکل تنهایی و غربت سرنوشت آدما بود

با چشات دنیا رو دیدم حتی من فردا رو دیدم

توی قلب قطره بودم با تو من دریا  رو دیدم

عمری شب زده بودم پشت گریه دات کردم

از پس آینه اشک تا همیشه نگات کردم

قدر عشق معنای مرگ مسلخ پاییز و برگ

قصه عشق و حقیقت قصه گل و تگرگ

تا بعد بای بای عزیزم نمیتونم به پای کسی دیگه بشینم فقط تو فقط تو اون عشق پاکت.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط ماهان | 
یا هو......

ای تو شاعر ، ای تو عاشق ، ای فدایی تر از من

ای در این از خود گذشتن ، تو همیشه سر از من

حیرت آور ، مثل نور سقف ضربی ی بازار

ای خود من ، ای خود ما ، من و با ما نگهدار

بزرگوارا ، بزرگوارا ، من نثار تو باد

بزرگوارا ، بزرگوارا ، تو رهاننده ی ما

سخاوتمندی شگفت انگیزی

اسب رهواری خود شبد یزی

نور عفیفی آینه داری

همیشه جاری تو دریا واری

دوست دارم       یک شب           به خواب با تو بودن بمیرم

قفل مشت     عاشقت را          با دو دستم بگیر

                                                  

عزیزم سلام.... دلم و زدم به جاده و به حرفهای کل بچه ها ...... میخوام عاشق بشم ولی با یکی مثل تو نمیدونم چرا این تصمیم رو گرفتم دیوانه شدم آره خودم میدونم.......

میدونم که تو دلت داری صد تا حرف بارم میکنی و میگی تو به من قول دادی ببخشید که این عهد رو شکستم باید این کارو میکردم توی مدرسه به دیوانه عاشق معروفم........

هر کی رد میشه صد تا حرف بارم میکنه میگه این دروغ میگه و من تو رو از دست تا کشتم ولی همش دروغ ...... تو کهخودت از حال و روز خودت خبر داشتی چرا اون شب با من به بیرون اومدی خودت بگو

گفتم نیا گفتی میام میخوام تنها نباشی....... ولی تو اومدی بعد از اون این حرفها حالا بگو باید عاشق بشم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه دارم میمیرم.........

عزیزم میخوام عاشق شم ولی میخوام عاشق یکی بشم که مثل تو پاک و نجیب باشه..... خوب کاری کردم یا نه....... اگه بد عاشق نمیشم و به پای تو میسوزم و میسازم ......

عزیزم دوست دارم....... میخوام همه جا با هام باشی ... حتی موقعی که میخوام عاشق شم خودت بگی که خوبه یا نه ......

به خاطر این کار ازت ممنون میشم عزیزم.....

زندگی اجبار است

مرگ انتظار است

عشق یکبار است

جدایی دشوار است

یاد تو تکرار است

عزیزم مجبور میشم دوباره عاشق شم.......

به خاطر نظراتتون که برام گذاشتین ممنون....... از کمکی هم کردین ممنون.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:55  توسط ماهان | 
هوالحق....

تقدیم به تو که همرنگ بهاری......

ای سربلند تر از هر فصل و ای با شکوه تر

از ماه دوستت دارم

تو که زاده فصل بهاری

سبز انتظاری

تو که نگاهت

کلامت

و سلامت همگی بوی بهار میدهند

تو را دوست دارم بدون آنکه

بدانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این شعر و تقدیم میکنم به مادرم و  خواهرم تولدتون البته با چند روز تاخیر مبارک.......

                                                        

یه دوست بهم گفت در مورد گذشته ننویس منم بهش قول دادم نمیدونم چی بنویسم... از همتون کمک میخوام...........

این شعر رو به دینای وجودم تقدیم میکنم.......

ستاره

گوش کن

من برای پنهان کردن تو

صادقانه به همه دروغ میگویم

و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل میشود

شوق چشمانم را گود میکنم

من روی صفحات خالی دفترم

بدون فاصله تو را مینویسم

و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم

خوب میدانم

تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین

از تو

جز یک نگاه کهنه

چیز دیگری ندارم.......

برای تو نوشتم تا بدونی که عاشقونه دوست دارم و هنوز دیوونتم ......

ولی چرا دیشب به خوابم اومدی گفتی به من فکر نکن برو با بقیه همرنگ مردم باش... من که با اونام  یعنی چی تو میگفتی که دنبال یکی دیگه برم تا اندازه تو دوستم داشته باشه......

دوستان از همتون کمک میخوام........... بهم کمک کنید ..... یعنی دینا دوستم نداره یا معنی این حرفش اون چیزی که من نمیخوام در موردش حرفی بزنم........ فقط یه کمک......

تا بعد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:21  توسط ماهان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از هر گورستان که میگذرند صلیبی می آویزند تو نیز به قلبت صلیبی آویزان کن تاهمه بدانن که قلب تو گورستان عشق من است.........

نوشته های پیشین
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
بزغاله
بلاگفا
عاشقان عشق
گفتم شها کن جفا گفتا بروگر عاشقی هر دم بلا افزون کنم
نگاه من
تک ستاره آسمان دل
منم خدایی دارم
شبگرد
بیا تا برایت بگویم که چقدر تنهایی من بزرگ...
پسر متولد عشق
میشه زنده بود و...........
........قلب های شکسته.........
دخترک سرزمین تنهایی
دیوونه زنجیری
ونوس
یک بوس کوچولو
only for you
دفتر خاطرات یه دیوونه
کاکا و مسی
عشق آبی
اشك يخي .بال پرواز. شكست روح
دکتر پارسا
سرنوشت
عشق و تنهایی
عشق و تنهایی
رپ كردن تو غرب تهران يعني 431
bia2 موسيقي
حرفهاي ناگفته
هواداران کاکا
قفس کوچک
شب آرزوها
خودمانی تر از خودمانی
پریچهر
منو با یه بوسه کوچولو ببر تا ستاره
رهگذر
دل تکونی
من از رقیب خود راضیم
پر از خالی
ما بهترینیم
باران تلخ
شاخه گلی برای داماد
منم اون تروریسم عشق
picture
اگه میدونستی قد یه دنیا دوست دارم... افسوس
من و تو
تیغ سیاه
آرش
بالاترین فریاد سکوت
پر از مطالب بیست(پگاه)
پچ پچ یه قورباغه تنها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM